
میدانی... یادم باشد آمدی آن مس.اک دو نقره را بگیرم. همه چیزهایی که می خو.استم برای خودم بخرم اما نخریدم تا برای جفتمان بخرم را بخرم.. یادم باشد اینجا را که نمی خوانی، آمدی نشانت بدهم چقدر جایت خالی بود.. کسی چه می داند.. شاید اصلن نیامدی.. شاید رفتی.. شاید من رفتم.. دیشب یک خواب عجیب دیدم... رفته بودی من و عصبانی... یک تکه اش مانده توی ذهنم.. داد می زدی توی زندان همه بلاها را سر آدم می آورند. تو توی زندانی یا من؟ الهی بمیرم. غمگین شدم. فرقی ندارد دیگر خیانت هم. توی زندانی و من اینقدر حق می دهم به تو. راست می گفتی. بمیرم برایت. برای خودمان. ایندنیا عجیب بازی هایی دارد....
ادامه مطلب