افسوس. این شاید اولین باری بود توی زندگی که هرچه شد، هر چه شد، هر چه شد، ایستادگی کردم.
قد کشیدم با هر بار ساختن. ساختن وقتی که بیشتر از ویرانه ای از خاکستر جلوی چشمم نبود. و این من را قوی، خوشحال و بزرگ می کرد. اما این بار دیگر حتی خاکستر هم نمی بینم.
سخت. رنج آور .و تلخ. این حس که همه ای این تلاش ها بیهوده بوده یا فریب خوردم یا اصلن هیچ معنی ای نداشته، من را سرگشته از چیزی که بودم می کند. اما ادامه می دهم. میدانم چه روزهای سختی خواهم داشت. تا دوباره پیدا کنم خودم را. تا دوباره بسازم و معتقد بشوم به ساختن.
خداحافظ. خراب کردی. بد خراب کردی.
برچسب:
نویسنده: هلیا فرهادی