دیشب خواب دیدم اومدم. تو دنبال یه ترجمه ای کاری واسه شهرزاد بودی. هی دمغ شدم. با خودم گفتم اون سری که دنبال خونه و مصیبت. این سری هم این. اصن من واسه چی میام پس؟ بعد تو یکی از این مغازه های بازار تو یه چی خریدی. سرش چونه زدن و یه عتیقه عجیب با ارزش بود. من فک کردم تو چه خوبی تو این. حتی اومدم دخالت کنم هرجوری هست بخری دیدیم خودت خوبی توش. بعد که گرفتی زدیش توسینه ت. ینی یه دستگیره ای بود مث یه چاقو کوبیدی تو خودت و غیب شدی. تازه فهمیدیم کارش چی بوده.
حالا که چی این کس شعرا رو می گم؟ مام مخمون تاب برداشته با این تحلیل.
رودیگا داره دعوا می کنه به زبون خودشون با یکی پشت تلفن. خسته مه. می خوام برگردم خونه. خونه مون. بخوابم همش و تو بهم کاری نداشته باشی. باشی ولی کاری نداشته باشی.
کاش میشد نشست یه بسته سیگار کشید و با همش حال کرد و حالتم بد نمیشد.
برچسب:
نویسنده: هلیا فرهادی