وقتی تو بیایی.. خیلی چیزها عوض شده.. دیگر من، من نیستم. هیچکس دیگر مثل قبل نیست. نه از این تغییرات خلق و خویی و مقطعی. نه.. اینقدر آدم ها تغییر کرده اند که اصلا نمی شناسی شان.
پدر حتما آلزایمر گرفته. برادرها حتما نام من را فراموش کرده اند. دوستانی که فقط خاطره هایی ضعیف از گذشته دارند. اینجا هم کسانی هستند که مرا به نام دیگری صدا می زنند. مرا به خصوصیاتی میشناسند که تو اصلا در من ندیده ای. وقتی می آیی، به زبانی سلام می کنم که تو نشنیده ای. غذایی میخورم که تو فکر می کردی بدم می آمده. کارهایی می کنم که ندیده ای. راستی، نمی ترسی از اینهمه جدید؟
وقتی تو میایی، میان آن همه جمعیت غریب، دنبال پیرمردی بگرد که اصلن شبیه عکس هایی که از من داری نیست. دنبال کسی بگرد که نمرد، ولی پیر شد.
آخه دانی که چیست دولت؟ دیدار یار دیدن.
برچسب:
نویسنده: هلیا فرهادی