من از شما، جز احترام، مهربانی و دوستی ندیدم. تا جایی که یاد گرفته بودم -از مادر برگ گلم، از پدر زحمت کش ام- به شما احترام گذاشته و قدردانتان خواهم بود.
اما ادامه زندگی برایم غیرممکن شد. فکر می کردم از پس این کار غیرممکن -به گفته همگان- بر خواهم آمد. فکر می کردم کاری نشد را انجام خواهم داد و حرف همه حسودان و مغرضان را تباه خواهم کرد. نشد.
آنچه همه ی این سالها کردم، جز با دوست داشتن نمی شد. دیگر اما بعد از روزها و هفته ها بررسی و فکر کردن، تصمیم دارم از این تلاش عبث دست بردارم. که اگر هنوز جانی بود، و امیدی می دیدم، حتما، برای سالهای دیگر هم دریغی نبود. اما دیگر حتی تلی از خاکستر هم نمی بینم که بخواهم برایش تلاش کنم.
صحبت تقصیرات و گله ها و ندانم کاری ها بماند برای همان ها که می گفتند نمی شود. که اگر گوشم به آنها بدهکار بود، بارها شکسته بودم و مانده بودم از این راه.
اما حالا راهی نیست که من ادامه بدهم. راه دیگری انتخاب شده و من هر چه در توان داشتم حتی اگر خلاف عقایدم، آموزه ها و ارزش هایم و حتی خلاف عرف همه دنیا بود، امتحان کردم تا برگردیم به مسیر. تا غبار فرو بنشیند. نشد. راه دیگری و کاروان دیگری و مسیر دیگری را انتخاب کرده. و آگاهانه و مطمئن. افسوس. من نامش را نه خیانت می گذارم، نه دروغ، نه فساد و نه حتی اشتباه. من نامش تنها "انتخاب" می گذارم. بدون هیچ قضاوت و ارزش گذاری. افسوس من تنها از این بابت است که این راه مشترک، امیدهایی را در من زنده کرد و افق هایی را به من شناساند که من هرگز ندیده بودم. این تصویر زیبا از بودن کنار معشوق تا پیری با همه ی سرد و گرم روزگار، برایم آنقدر تحسین برانگیز و زیبا بود که رویین تن شدم به هر چه ناملایمات غربت بود. کوران تنهایی و غربت، فشارهای روحی، مالی، جسمی، همه تحمل شد برای آن لحظه ناب. برای تماشای غروب دو نفره با چروک هایی اطراف چشم ها و پیشانی که حکایت از ماندگاریمان می کرد. فکر می کردم همین است آنکه دلش زنده می شود به عشق. و ما دوام داریم بر جریده ی عالم.
اما نشد. میانه ی راه اژدها بود و سرما. نه آتشی نه معجزه ای و ما هم که کوچک و ناتوان. من از خوش بیاری سرم گرم شد به کار و درس و زندگی شلوغ غربت. و او از بدبیاری، بدطینتی حسود به راهش افتاد. و برد به راهی که به ترکستان رفت. سیل آمد و رویای ما را با خود دود کرد. و در میانه ی این دودها هرچه فریاد زدم به گوش نرسید. تقصیر هیچ کس نیست. ما هم جان دادیم. کاری بود سخت دشوار و ما چه کوتاه بودیم برای این غول بی شاخ و دم.
همین حالا هم که می نویسم، نمی دانم به راستی چه گذشت. صدباره مرور کردم روزها را. کجا اشتباه کردیم؟ باورتان بشود یا نه می گویم هیچ جا. هیچ کداممان.
آدمها ظرفیت دارند. من خداوند را شکر می گویم که اگر چه راه راحت و شادی را انتخاب کرد، اگر چه منجر به ویرانی شد، اما خودش زنده ماند. روزی سرهنگ به من گفت: حیات ات مهم تر از رابطه است. و نمیدانم این حرف دوپهلو بود یا نه، اما فکر کردم گوینده ش قلبی بزرگ و عاشق دارد. عاشق حیات را ترجیح می دهد. بودن را به چگونه بودن اولویت دارد. زنده ماندن به کجا و با چه کسی بودن ارجح است. او هم حتما همین طور فکر کرده. آدمها برای بقایشان تصمیم میگیرند.
کاش دنیا جای بهتری بود. کاش حرف ها، قول ها می ماندند. کاش کلام از دروغ پاک بشود روزی روی این کره خاکی. کاش ما آدمها یاد بگیریم انتخاب کنیم و بمانیم. کاش اینقدر سخت نبود. کاش مرز نبود. کاش آدمهای حسود نبودند. کاش اعتیاد نبود. کاش نامردی نبود. کاش چشم کسی به ناموس کسی نبود. کاش آدمها مهربان تر بودند. اما چه می شود کرد؟ همه ی اینها هست. و ما ناتوانیم.
خداحافظ. دوستی کردید با من. و هر چه گذشت، هر خاطره ای که به جا بماند، ما ثبت شده ایم در گذر عمرهای یکدیگر. به اندازه ی یک اصفهان. به اندازه ی یک مکالمه از این سر دنیا. به اندازه ی یک خط شعر. ساعت ها درد دل.
خیر باشد. برای همه.
ارادتمند.
برچسب:
نویسنده: هلیا فرهادی