من آن روزها هم کوچ کردم. و هیچ نکردم. حالا هم فکر می کنم مشغولم. توهم است. از صبح تا شب.
خواب دیدم خانه مان چیزی شده. مث روز مرگ مامان. من افتاده بودم به جان یک قاشق و می سابیدمش. دکتر گفت: شاید الان هم بین اینهمه کار مهم تر افتادی به قاشق ها. زاست می گفت لعنتی. چیکار می کنم؟ افتاده ام به جان خودم. لجبازی با خودم. با کار. با تحمل. با سیگار.
امروز داشتم فکر می کردم باز که همدیگر را دیدم تو همان میم ی؟ من همان میم؟ خیلی چیزها باید عوض شده باشد.
برچسب:
نویسنده: هلیا فرهادی